خرید بک لینک
دکتر پزشکیان برای ایرانامروز یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ لیست نهایی نامزد های انتخابات ریاست جمهوری از جانب شورای نگهبان رسانه ای شد .شخصا فکر می کنم با حضور دکتر پزشکیان در صحنه انتخابات ، روندي واقعی و اتحادی ملی به وجود میآید و کشور بدنبال حضور ایشان برای سالهای آینده به بیمه اقتدار میهنی میرسد. بعلاوه تا آنجا که از دور تماشاگر روزگار بوده ام ایشان به تعبیر اهل ادبیات بی حشو و زوائد است و بی شک همه کسانی که دل در گروه استقلال و آزادی وطن دارند با هر اندیشه و مسلک و مذهب و قومیت باید در این تجربه گرانبها حضور فعال داشته باشند. بعلاوه به نظر میآید ایشان فقط وامدار ملت ایران است.بی شک دکتر پزشکیان از مدیران پاک دست و پاک سرشت کشور در پنجاه سال اخیر است .و امروز ۴ تیرماه یقین پیدا کردم که آن چهار نفری که یه پای ثابت در نامزدی بودند به فقر تحلیل و دانایی نیز دچارند ...امید که همه جمعه بیایند و روز شنبه ۹ تیرماه روز پر شکوه ریاست جمهوری دکتر پزشکیان باشد...و حالا من به تعبیر مرحوم هاشمی رفسنجانی با خیالی آرام سر بر بالین خاک می گذارم. تهران علیسمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشاننداز روز یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ که لیست نهایی نامزد های انتخابات ریاست جمهوری از جانب شورای نگهبان رسانه ای شد تا به امروز شنبه ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۳ و انتخاب دکتر پزشکیان بعنوان ریاست جمهور از مسیر صندوق رای ۲۶ روز می گذرد . من نیز در حد مقدوراتم تلاش کردم و مایل بودم که وقوع واقعه این چنین رقم بخورد تا علیرغم مصائب ایام اما لبخندی اندک بر لبان هموطنانم بنشیند و بیانگر حال دل من بهترین غزل حافظ است ....سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانندپری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانندبه فتراک جفا دلها چو بربندندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:53

کارخانه اَبَرانسان سازی !امروز به تاریخ ۱۸ تیر ۱۴۰۳ داشتم فکر می کردم بر خلاف تعبیر نیچه فیلسوف آلمانی که انسان ریسمانی ست که یک سرش به توحش جانوران و سر دیگرش به انسان کامل (ابرانسان) شبیه است به تعبیر تکیه کلام دوستی اصلا چنین نیست زیرا همه این تفاسیر فلسفی از انسان به انواع مستبدین در تاریخ معاصر ختم گردیده است . و من شخصا از ابرانسان که آخرش به زنجیر کشیدن نوع بشر است بیزار بوده ام. و البته تاریخ شاهد تلخ آن همه ابرانسانهایی بود که دیگر همنوعان را به خواری و بردگی کشاندند و به احتمال در خلوت عیش و نوش خویش بر آن همه بردگی و خوار شماری ها لبخندی از سر رضایت زدند. ساده تر اینکه باید به این نتیجه نهایی برسیم که هیچ آدمی ابرانسان نیست و برتری خاصی نسبت به دیگران ندارد و جالب تر اینکه ریشه اکثر جنگ ها در تاریخ تلقین ابرانسان سازی از همین حیوانات دوپا بوده است. و در اخر نتیجه اخلاقی اینکه شاید اگر نیچه به عاقبت ابرانسازی در کارخانه فلسفه بافی اش که هیتلر بود می رسید هرگز وارد این بازی خطرناک نمی شد . از دفتر یادداشتها تهران علی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 13:53

حکایت میدان شهیاد یا آزادی امروز غروبی سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳با نیت شهیاد از این تندیس تاریخی عکسی گرفتم و از میدان خواستم برای اینکه حق خوری نشود و نگن مال این دوره است. به اطرافیانم بگه بابا من میدان شهیادم !مال عصر پهلوی دوم. گفتم درست بایست با همان قد و قواره در سال هزار و سیصد و چهل و شش خورشیدی و آغاز جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی به خوب و بدش هم کاری ندارم ...اما این نیت خیر را در این وسط که می بینید از زیرساختها تا بالای دو شاخ برجک هایش جلو ه ای از ایران باستان است مثلا!چرا دروغ بقول پرویز فنی زاده در سریال دایی جان ناپلئون تا قبر ها ها ها ها و اصرار نکنیم که حتما اسمش آزادی باشد و خودش بیچاره دلخوش به همان شهیاد که همین را می گوید و تا قله که میروی و ساختار داخلی آن را از منظر تماشا می گذرانی مخصوص دوران شاهنشاهی بوده که در بدترین شرایط با اصرار من قبول می کند که واسط بین عصر پهلوی دوم باشد با روزگار حال و من گاهی که دلش از بعضی اذیت و آزارها و دستبرد ها گرفته میایم و با زبان بی زبانی می گویم دلگیر نباش همینکه هستی و تا اندازه ای عرض و طولت را اضافه کرده اند شاکر باش و اگر صدایت کردند هی برج آزادی ! و نه کوفت و زهر مار بگو معذرت می خواهم من شهیادم ...مردم این روزگار هم پیله نیستند و قبول می کنند و اگر احیانا اگر کسی پرسید که چرا همچنان پا بر جا رخ به رخ خیابان انقلاب ایستاده ای بگو من با اونا راه اومدم اونا هم راهم دادن و حتی در جهت دلخوشکنک حضرات شدم میدان آزادی و حالا چپ و راست صدا می زنند آزادی، آزادی اما من دلتنگ شهیادم گفتم تقصیر خودت نیست کلا همه شما رگ و ریشه تان اینجوری چفت و بست شده اصلاح پذیر هم نیستید گفت تو هم که یکی به نعل میزنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 22:44

گاهی آدماخیلی بی سرانجام می شوندبی آنکه دلیلی داشته باشیبرای این همه بی سرانجامینه خبطی نه خطاییفقط از سر درد سیر تا پیاز دنیا را جا می گذاری و میروییاد داود حیاتی آموزگار برجسته دوست محترم و مهربانم گرامی بادتهران علیدر آرزوی تساهل و تسامح امروز شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳ بهار دیر رسی ست و تازه درختان اقاقیا گل داده اند در پارک گلها بوی سحر کننده ای ست که مستت می کند هر چند به خیابان اصلی که میرسی همه چیز بوی زمخت شهر بی روح را میگیرد و برای عبور از هر سو اتوموبیل ها امانت را بریده اند دارم کتابی از جان لاک فیلسوف تجربی انگلیسی در باره تساهل و تسامح در رفتار اجتماعی را می خوانم آن هم منتشره در قرن هیجده میلادی هرچند احساس می کنی چه زود گذشت . زیرا بشریت علیرغم گذشت سه قرن از آرزوی جان لاک هر روز که می گذرد براستی چقدر نیاز به همین دو فقره یعنی کلمات تساهل و تسامح را در عمل احساس می کند. بخصوص حالا که عصبیت ها و ایدئولوژی ها با ضرس قاطع و با اعتماد بنفسی دردناک شمشیر حقیقتی خود خواهانه را از رو بسته اند و آدما ها را مثل بلال تازه روی زغال سرخ به جلیز و ولیز انداخته اند. بعلاوه حرف هیچ عالم و عاقلی بجایی نمی رسد من مانده ام که برای این روزگار افسار گسیخته چی بنویسم و ازکی بنویسم بی آنکه موضوع ناتمامی را به آخر رسانده باشم و حالا در این شب تیره حتی رویاهایم را جا گذاشته ام ، رویاهای کوچک و ناچیز که دلم را به عشق و دوست داشتن و آزادی و فهم درست آدمی گره می زد هر چند همه آن رویاها خس و خاشاک شدند و به آنی در معرض گرد باد حوادث به هوا رفتند. تهران علیحکایت حاصل عمر آدمی در این دوشنبه ابری و بارانی ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ داشتم فکر میکردم دست نوشته ها و سروده های من مثلعبورم گاهی باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 22:44

از گرمابه تا گلستان امروز جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳ داشتم به این مطلب فکر می کردم آدمی در هر شرایطی دنبال این است که قله ای را فتح کند شده این قله چاهی باشد که در آن فرو میروی گفتم از فضای تکراری اطرافم اندکی فاصله بگیرم غروبی اطراف میدان آزادی یا همان اصل بی بازگشت شهیاد بودم. میدانی که حالا اندکی از عمر من هم کوچکتر است و پیرامونش کلی رویدادهای خوب ،بد،زشت تاریخی رقم خورده است با گرد پیری بر سر و رویش و اندکی لبخند تلخ بر لبانش ...آن روزها در اواخر دهه پنجاه فضا کوچکتر و مهربانتر بود و جنب میدان آزادی سمت راست از خیابان انقلاب کنونی خوابگاه دانشگاه صنعتی شریف بود و من نیز از قضای روزگار چند صباحی آنجا بودم که حکایت ها رفت بر نسل ما و انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹.و آنچه اما تکراری ست چمنی ست که بناچار باید سبز بماند در فراسوی این همه آمد و شدها ... و آدمای بی خیالی که دور و حوالی میدان گذران زندگی را گاهی با سیگار و دود و گاهی با شربت تلخ توجیه می نمودند و من نیز همواره همه اینها را از دور تماشا می کردم بی آنکه رنگ تعلق بپذیرم . چقدر شیرینی زندگی را در نظافت همه چیز از گرمابه تا گلستان دوست داشتم و البته هنوز هم بر همین باورم فقط گاهی که به دست تقدیر و سرنوشت فکر می کنم گریه امانم را می بُرد.. تهران علی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 18:02

در فهم سلیطهگاهی باید کاری کرد و سر به سر زمین و زمان گذاشت و ذهنت را برای اینکه از این همه مسیرهای دشوار بگذری آماده نگه داشت تا در اسارت بخش رنج امیز زندگی در نیایی هر چند همه حوادث به مویی بند است از شروع دویدن به قصد شادابی تا افتادن در حاشیه سبز بلوار و آمبولانس که برسد دنیای تو نیز به پایان رسیده است به همین سادگی.و حکایت من همچنان باقی ست خوب بعد از سالها کلنجار رفتن با خویشتن به این نتیجه می رسم که هیچ اتفاق خوش آیندی قرار نبوده رقم بخورد و تازه بعد از عمری کشاکش به نادانی ابتدایی رسیده ام.امروز بعد از چند روزی میهمان داری اهل و عیال فرصت شد که بیایم و در بلوار پشت دیوار سپاه اندکی با خود خلوت کنم هر چند مثل همیشه در این شب عیدی بلوار بسامد خود را دارد از عبور و مرور خودروها تا گپ و گفت پیاده راهها که هیچ کدام را تمامی نیست و من نیز از نگاه به بالا و آسمان و شب تیره به زمین فرود میایم و رقص شنگرفی شبنم های بعد از باران را بر گلها می نگرم و از کلمه و کلام سلیطه که این روزها ورد زبانهاست تعبیری قشنگ می سازم که هر چیز بجای خویش نیکوست و شاید تعبیرات و تعریفات که در جان کلام زاده می شوند سختترین معمای شناخت آدمی از نقره داغ شدن فردی و اجتماعی ست و کلمات فقط بار معنای زمانه هستند و گناهی ندارند زیرا آنان که فهم زبانشناسانه و علمی از زبان دارند اعتقادشان بر این است که کلمات نه برای دشنام و جنگیدن که ابتدا برای تفهیم و تفاهم آدمی زاده شدند و اگر از رب النوع و تقدس به کراهت و حرامی افتادند تقصیر و کوتاهی آدمی راست به تعبیر بیهقی.و لذا گاهی فلان فلان شده ها از صفت سلیطه که ریشه در سلطه و سلطان دارد و هیچ ربطی به جنسیت ندارد تا دریده و دگوری و از این حرفها چیزی بدی نیست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 17:43

از پروین اعتصامی ایرانی تا پل الوار فرانسویبهترین اشعار پل الوار دو قصیده بلند صلح و آزادی و دفاع از مردم است که در این عرصه پروین نیز سرآمد شاعران عصر خود بود و جالب اشتراک در فضیلت عقل و خرد ورزی پروین و پل الوار می باشد البته در غرب بعد از برداشتن سلطه کلیسا مردم متوجه شدند شناخت جهان فقط از مسیر عقل امکان پذیر است در شرق این اتفاق بصورت آکادمیک نیفتاد اما همین که بزرگانی چون پروین اعتصامی در امتداد خردورزی فردوسی از راه رسیدند و شدند تک درختی در شوره زار بسی مایه امید است .زیرا پروین سعادت اجتماعی را توسل به عقل و دانش و بهبود زندگی محرومان و ستمدیدگان می دانستند.ستاره قطبی گفت امشب مرا پاک فراموش کردی علیرغم اینکه آسمان صاف و شفاف است و من هی از آن بالا در تنهایی خود دارم برایت دست تکان می دهم مثل یه مسافر برای تاکسی گفتم چه مثال قشنگی زدی مثل یه مسافر برای یه تاکسی یعنی تصور کردی من یه تاکسی باشم گفت نه ، کی من همچین تصوری داشتم فقط هر چه دست تکان می دهم انگار نه انگار نه چشم می اندازی و نه یه لحظه می ایستی که کسی سوار بشه انگار که توی این عالم نیستی گفتم تو که میدونی من توی این عالم نیستم اما از اینکه مرا در عالم فرضی راننده تاکسی تصور کردی برایم جالب بود خوب از محالات هم نیست که باید راننده یه تاکسی می شدم شاید روزگار رنگی دیگر رقم می زد ستاره گفت زیاد دنبال تغییر سرنوشت نباش زیرا همان گونه رقم می خورد که باید رقم بخورد .برو و به شعر مرثیه پروین اعتصامی فکر کن و بارها و بارها مصرع به مصرع و بیت به بیت همین قصیده را مرور کن و بر سرنوشت خویش خورده مگیر و بعد به قدرت آفرینش منظومه پل الوار شاعر فرانسوی دقت کن که به باور من بند بند آن علیرغم ترجمه به فارسی در تصویر سازی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:56

شیهه اسبی سفید بیاد مرتضیبعد از عملیات لو رفته نصر دو مرتضی تفنگ بدستاز این سو به آن سو می دویددر میان جنازه های تلنبار شدهو زخمی های بسیار که از درد می نالیدندمرتضی بغضش ترکیدو من هم گویی مترسکی بیش نبودمتپه های آهنگرانمشرف به قصرشیریناما مثل هر صبحبا طلوع خورشید بیدار می شدندصدای کبک و تیهو زیر بوته های بادام بن می دویدشیهه اسبی سفیددر کوهستان بلند بودچه ابرهای غلیظیباران هم می باریداولین روز نوروز 1367مرتضی فریاد کشیدعلی علی! ببینعملیات لو رفته بودو ما بچه های مردم را دم توپ دادیمچه کسی پاسخگوست؟!خون هدر رفته این بچه هاپاهای جا ماندهدست های بریدهقلب های خونیننه نه من زنده بر نمی گردمخجالت می کشماز این همه شهید و مجروحبه مادران اینهاچه خواهیم گفتیادت هستچقدر تمرین گشت شبانه در تنگ حاجیانهلی برد بر ارتفاعات بازی درازبا شکم گرسنهسربازان بیچاره تسلیم محض اوامر ما بودندگفتم جناب سروان برخیز برگردیمما هم با اینها فرقی نداریمفقط تصادفی زنده ماندیماما مرتضی نای برگشت نداشتانگار برای خودشدادگاه صحرایی تشکیل داده باشدبالای سر مهدیسرباز تهرانی رفتیمپدرش اصلا دوست نداشتکشته شودبرای بچه های گردانکلاه و کاسکت آورده بودمهدی اما فقط صورتش سالم بودو چشمانش خیره به آسمان نگاه می کردهر دو نشستیم بالای سرشو اشک ریختیممرتضی گفت مهدی!!ببخش مرا که نتوانستمتو را زنده تحویل پدر و مادرت بدهمو من نجوا می کردم مرتضیجنگ همین استعده ای باید در میدان جنگ کشته شوندتا عده ای همراحت و آسودهدر خیابان ماشین سواری کنندتا بوده همین بودهآن ها که آن بالا نشسته اندبرای پیشبرد اهداف و آرزوهایشانبه جنگ و مرگ ما نیاز دارندمرتضی تفنگ بدستبا چهره ای سوخته و تکیده و خاک آلودهبالای سر تک تک سربازان کشته و زخمی می دویدفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:56

حکایت حالدر این شب سوم فرودین ۱۴۰۳ بعد از روزی پر باران که نوید سالی ترسال است و غروبی هم به میمنت و مبارکی اسمان مزین به قوس و قزح یا همان رنگین کمان گردید که کلی چشم اندازمان را نوازش داد ، قدیمیها می گفتن رنگین کمان پسین گاهی نشانه خوبی نیست برای ادامه باران و ترسالی ، و بر عکس اگر اما بامداد رنگین کمان بشکفد نوید سالی پر طپش و پر باران است ...البته من به فال نیک می گیرم همه قضایای این سال را علیرغم دلتنگی ها که بر سینه ام سنگینی می کند و بعلاوه به اعتقادات قدما و برداشت شان از مظاهر طبیعت و هستی به دیده احترام می نگرم و حالا در این شب مفرح بعد از باران آمدم و آرامشم را با گل ها و بوته ها و درختان بلوار پشت دیوار سپاه تقسیم کردم و گوش جان سپردم به صدای خوش حشرات و وزق ها که سرمستی را به کام شب شیرین کرده اند . از همان ابتدای روز نو و سال نو و نوروز امسال قصد داشتم که از وزانت و زیبایی گل اومد بهار اومد بنویسم و با سور و سات باران و لبخند غنچه ها همذات پنداری کنم و از اینکه لادن های قرمز از شرم زیر فرش سبز برگها پنهان شده اند رخسار بر دارم و به یاد سالهای دیر و دور به اطلسی ها و سوسن ها عرض ارادتی نمایم و به میهمانی خنده چمنزار طول و دراز بلوار بروم.در حال پياده روی داشتم به فضا و زمان که عنصر حرکت هستی ست از قول انیشتین فکر می کردم و به این نتیجه رسیده بودم که زمان رویایی تجریدی بیش نیست و از مکان است که زاده می شود و تکرار بی تمثیل فصول را در پی دارد و سپس همه در قاعده ای از الکتریسته یا همان فضازمان تعریف می شوند و از آنجا سر از قانون جابجایی و کوانتوم در میآورند که البته همه اینها نتیجه خوانده های جسته و گریخته ای ست که از صیرورت هستی به ظاهر استنباط کرده ام که اثادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:56

من در جنگ بودم امروز جستجو کردم در سایت ملی ارتش نوشته بود مدت زمان حضور اینجانب در جبهه ۷۶۵ روز به عنوان ستوان دوم وظیفه که از نظر آنها فقط یک ایثار خشک و خالی بود بی عقبه و من خوشحالم که در جنگ میهنی شرکت کردم آن هم برای مدت ۷۶۵ روز و ورقه رشادت هم از فرمانده یگان مربوطه که انسان شجاعی بود دریافت کردم. من همواره از جنگ متنفر بودم و در بدترین شرایط سعی کردم سلاح به دست نگیرم اما خوب به سربازان همراهم فرمان می دادم بجگند و از ابزار و ادوات جنگ استفاده کنند یادم میآید از آخر اسفند ۶۶ تا بهار ۶۷ یگان ما که تیپ ۷۵۰ تکاور بود در لشکر 84 خرم آباد کلی عملیات زمینی داشتیم و تعداد زیادی از دوستانم را در آن عملیات ها از دست دادم. عنوان کلی عملیات نصر بود بر روی تپه های آهنگران و ما علاوه بر کشته و زخمی شدن تعدادی زیادی از همرهان عده ای را در صحنه نبرد جا گذاشتیم از مهدی بچه تهران تا ستوان همایون ضیایی و خیلی های دیگه را که فراموش کردم .گردان ما مدتها در تیر رس دشمن بود و راحت گلوله باران می شدیم و من علیرغم آن همه شدائد زنده ماندم که رنج ها و زجرها و آزارهای بعدی را به چشم ببینم و مثل کرگدن با پوستی کلفت به زندگی ادامه بدهم ظاهرا قرار بود کارت ایثار بفرستند که نفرستادند و قرار بود خدماتی به ما بدهند از قبل کارت ایثار ملی که ندادند و فعلا در حد خالی بندی ست و نمی دانم چرا جادوی خیال و خواب دم صبحی هنوز اجازه نمی دهد از وسط میدان مین برگردم ! ماهشهر صبح فروردین ۱۴۰۳ علی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 22:35

در باره رمان دختر پرتقالیجدا از شرح ماوقع روزگاران و زمان از دست رفته گاهی برای اینکه بتوانی در فضایی که دیداری و شنیداری ست علیرغم میلت ادامه بدهی حوادثی رقم می خورد که همه بر خلاف امیدها و رویاهای تو هستند و تو نیز چاره ای نداری که با واقعیت های سرسخت روزگار کنار بیایی و انچه که فکرش را نمی کردی رقم بخورد . هر چند این گونه اندیشیدن به زمان و زمانه ها بیهوده و در هر حال کودکانه ست زیرا هیچ حادثه ای قابل پیش بینی بر اساس روح و روان تو نیست اما تا هستی ادامه دارد باید کاری کرد که پاسخگوی شیرینی یا ناگواری روزگارت باشی و حرف و حدیثی از دور و نزدیکت از زبان دیگران رقم نخورد.امروز در این ۱۶ بهمن ۱۴۰۲ در ابتدا مروری داشتم بر کتاب دختر پرتقالی از آثار قصه نویس فلسفی معاصر نروژی یوستین گایدر و بعد امدم و بر روی نیمکت بلوار پشت دیوار سپاه نشستم به اسمان نگاه کردم و ستاره قطبی را درخشان تر از هرشب دیدم در این بهمن سرد و سنگین و حشرات و وزق ها هم مثل همیشه با صدایشان یاری یم می کردند دوستی از پیاده راه بلند بلند صدایم زد و سپس ادامه داد سردت نیست علی ! گفتم چرا خوب اما من پوست کلفت تر از این حرفها هستم و بعد هر دو با همان فاصله بلند بلند خندیدیم و او همچنان دورتر میشد و من در اندیشه کتابی بودم که این چند روز خواندم یعنی همین دختر پرتقالی که علاوه بر متن فلسفی مثل دیگر آثار گایدر عاشقانه ای جذاب بود از شور درونی عاشق تا نرسیدن به معشوق.کتابی با قصه ای شیرین و جذاب مثل هرقصه ی خواندنی و لطیف از رابطه میان پدری که دیگر نیست با فرزندی که طی یک حادثه به نامه هایی که پدر پیش از مرگ بر اثر بیماری برای فرزندش نوشته است دست پیدا می کند. پدر همواره این ترس و دلهره را داشت که روزی که فرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 16:16

چون باد دویدن امروز پنج شنبه ۲۸ دیماه ۱۴۰۲ از بالکان خانه فرزندم صدای تعدادی گنجشک مرا به فضای باز می کشاند تا به عناصر اطرافم چند تایی درخت مهاجر ! و سگ بومی و پرنده ها سلامی کرده باشم و قصه ای را از درون اشفته ام بر قلم بیاورم نه دیگه کودکی نیستم که داشتم بوته ای را از زمین نمناک بیرون می کشیدم و بعد روی کردم به پدر و گفتم ببین دارم زمین را شکست میدهم پدرم لبخندی زد و صورتم را بوسید و گذشت و بعد ها که با رنج ها و کوشش های بیدریغش از نزدیک درگیر شدم متوجه لبخند تلخ پدر بودم اما من همواره در ذهنم به نوعی مبارزه تا پیروزی را تداعی می کردم و هیچگاه عقب نشینی در مقابل مشکلات و سختی ها نبود تا تاریخ زندگیم تقسیم شد میان پیش و بعد از ۵ دی ماه ۱۳۹۹ و به محض مراجعه به کتابهای تاریخ این قصه تلخ تکرار می شود و من حالا مثل یه بوکسور شکست خورده در گوشه رینگ آماج آن همه مشتی هستم که آرزو می کنم زودتر از زود از پای در بیایم هر چند همچنان آرزویم عدالت و آزادی برای همه بشریت با هر تعلق خاطری ست یعنی تنها رگه ای که خون جاری در رگهایم را به پیش می برد زیرا حالا که چاره ای نیست مگر زندگی پس باید بدنبال جنبه های زیبای آن باشم و همچنان علیرغم خستگی اما چون باد دویدن را در درونم بیافرینم و به کسانی که انتظار دارند برایشان حداقل آرامش و شادی را فراهم کنم اماده به یراق باشم. بشر علیرغم شکنندگی مثل هر موجودی در هستی اما آنجا که پای عشق وسط آید خیلی پوست کلفت و جاندار می شود و از صخره ها و قله ها بالا می رود هر چند بارها نیز سقوط می کند اما از پای نمی نشیند .خوب ماهیت تمدن و فرهنگ بشری اگر تا بدینجا آمده بخاطر همین ذات شکست ناپذیر است که تا قطره آخر تن و جان از پای نمی نشیند .می دود و گاهی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 18:45

فریدون سه پسر داشت!امروز پنجشنبه هفتم دیماه ۱۴۰۲ ،گفتم خوب بعد از سه سال از حادثه تصادف شوم و کوچ نابهنگام فرزندم بهتر آنست که در مقابل مصائب سکوت اختیار کنم و تا زنده ام راه زندگی در پیش گیرم و از آزادی تا انتخاب و پیچ و تاب کلمه و کلام بنویسم هر چند مدتهاست که بندی و بیتی شعر به سراغم نمی آید و وقتی نیامد حتما دوست ندارد یا این چشمه خشکیده است مثل آن همه چشمه ها و دریاچه ها که خشکیدند ،گفته اند آدمی ست است و گوشتی و پوستی و استخوانی و مثل هر پدیده هستی خشکش می زند گاهی در عالم ماده که به نقطه صفر می رسی و گاهی هم معنا که همین ذهن و روانت را به کاری می گیری که وقایع اتفاقیه روزانه ات را هر چند بی اهمیت ثبت کنی. گیرم تو را به این همه مرارت بشری کاری نباشد که همواره آنچه در هر سوراخ و سمبه ای دست بالا را دارد مرگ انسانیت و ارزش هایی ست که به ظاهر تاریخ ثبت شده بشر سراسر مبارزه و گاهی تن دادن برای بدست آوردن قطره ای از دریای آن بوده چون آزادی و درست کرداری و درست پنداری و درست گفتاری و نفی و نهی استبداد و قدرت غیر پاسخگو ، و از طرفی سمت و سوی دوست داشتن و عاشقی و صلح رفتن که هیچگاه به دامنه آن آرزوها نرسیده و فقط اندکی البته در عرصه هنر و ادبیات زور زیادی زده اند که مثلا شعری بسرایند و رمانی بنویسند و نقشی بکشند و خلاصه هفت وادی هنر را طی کنند بلکه بشر آدم شود که نشد و بعید که بشود می گویند راست و دروغش با راوی که ولادیمیر ایلیچ لنین رهبر انقلاب اکتبر روسیه گفته بود تا دویست میلیون سال آینده را امید نداشته باشید که اتفاق خوش ایندی در خصوص صلح و آزادی رقم بخورد بقیه اش را نیز شک دارم بعلاوه در این شب سیاهم مثل همیشه گم گشت راه مقصود و داشتم برای چندمین بار کتاب فریدون سه پسر داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 0:48

نقاب حسرتها و آرزوهاامروز چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۲ است هنوز در حال و هوای شعرها و تصنیف های باب دیلن ترانه سرای امریکایی هستم که با همین ترانه های ساده که فهم زندگی چند نسل را دگرگون کرد برنده نوبل ادبیات شد هر چند شب مطبوع پاییزی و ترانه خوانی حشرات هوش از سرم می رباید و مرا با خود به سفرهای دور و دراز شعر خلقت می برد که روح و روان عارف و عامی را به وجد میآورد حکایت حافظ ما و هر شاعری که جهان شاعرانه اش اختصاصی نیست و در هر بند و بیت شعرش جهانی را به حس مشترک می کشاند. می خواهد حافظ قرن هشتم هجری ما باشد یا باب دیلن قرن بیستم میلادی امریکایی ، زیرا هر اثر هنری روایتی خاص از صاحب اثر است ،شرحی بر امیدها و آرزوهایی که ناقص ماند و به کمال نرسید اما با بیت شعری و نقش تصویری و یا قطعه ای موسیقی جاودانه شد به تعبیر شاعر آمریکایی بوکفسکی بنویس حتی شده حالت را خراب کند اما اگر حرفی برای گفتن نداشتی ننویس برادر کتابخانه ها پر از کتاب هایی ست که همواره خاک می خورند و ما انسانها با هر ایده و مرامی همواره نقابی بر روی آن همه حسرتهای نرسیده و آرزوهای به جا مانده می کشیم .نقابی که هیچگاه برداشته نخواهد شد و عاقبت با هر خاموشی آدمی در قعر جهان برگشت ناپذیر فرو خواهد رفت و اضافه کنم تاریخ و آینده نیز از دل همین کوتاه نوشته ها رقم می خورد نه سازمان های عریض و طویل تبلیغاتچی!... ماهشهر علی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 16:00

مثل باب دیلنامروز دوشنبه ۱۳ آذرماه ۱۴۰۲ با عنایت به درد شدید زانوهایم، به جبر و اجبار به مطب دکتر باستان متخصص استخوان و مفاصل مراجعه کردم هر چند هیچ دلیلی نمی بینم که ادامه بدهم حتی احساس می کنم تک تک سلولهایم مزاحمند و فکر می کنم بیش از همدلی به یک موعظه مونولوگ با خودم احتیاج دارم.با هر چه در دسترس دارم از کفش های رنگ و رو رفته که شرمنده واکس های عالم شده اند تا شلوار لی مشکی و پیراهن مشکی و کاپشن مشکی و در همه حال دست خالی و بیهوده به اطراف نگاه می کنم شاید اگر شیطان اجازه داد اندکی با خدای محترم گفتگو کنم و نسبت به خیلی مسائل پیش پا افتاده یا جلوی پا افتاده به گفتگو بنشینم و تا آنجا که فرصت هست جلو بروم و متعرض دنیایی باشم که بشدت ظالمانه است از فردی تا اجتماعی مثلا از کاری که هیتلر با یهودیان و ساخت هلوکاست کرد و بعد جهت جبران اسرائیل با فلسطینی ها آن کرده که گرگ بیابان با بره ها نکرد ، و این آخری دارد آب در کانالهای زیر زمینی غزه می ریزند زیرا که گنه کرد در بلخ آهنگری،به شوشتر زدند گردن مسگری .... و هر کسی البته به سمت و سوی خود می کشد طناب سیه کاری را و دنیا تا بخواهی پر از این لوس بازی ها و بی مزه گری ها ست که عاقبت به قتل عام بنات و نبات و انسانها منجر می گردد .نباید مسئله را زیاد پیچیده کرد یک معادله بسیار ساده ای ست که یک طرف آن حفظ قدرت و اقتدار حکمرانی ها ست و سمت دیگرش زندان و قتل عام معترضان به ملی و بین المللی آن کاری ندارم تازه نمی شود کار داشت زیرا تو در هر سمت قصه که باشی کار خودت را باید به نحو شایسته انجام بدهی و در تصورت این استدلال شکل بگیرد که در سمت درست تاریخ ایستاده ای به تعبیری همه در بلبشوی ماجرا خود را سمت درست تاریخ می بینند حتی من که اکنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رضوانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:27

صفحه بندی